این همون آپ نوروزه
یکشنبه یکم شهریور 1388من شرمندم
تورو خدا منو درک بکنید
یه خدا خیلی برام سخت بود که نتونستم آپ کنم
الان اومدم مطالب ثبت نشدمو پاک کردم مرگ خودم تاریخش مال ۲۲/۱۲/
۱۳۸۷فقط کافیه که منو ببخشید تا من با حضوری پر انرژی دوباره بفرمایم پیشتون می خواین اول این داستانرو بخونید بعد ادامه بدیم...
حالا ادامه ی داستان
تند تند همه چیو جمع کردیم از استرس حالت تهوع داشتم شایدم از روی هیجان بود
همه ی وسایلارو داشتیم می بردیم نزدیک ماشین داییم که هومن اینا رسیدن...
هومن :ااا سلام.اگه یه ذره دیر تر اومده بودیم رفته بودینا... شانس اوردیم
کامران :البته همچین شانس بزرگیم نیوردیم .من بیشتر مایل بودم دیر می رسیدیم .
هومن:چرا؟
کامران :آخه حالا باید کمک کنیم بهشون ...
هومن اخم کرد کامران گفت :بابا شوخی کردم چیه مگه؟ حالا کمکم می کنیم.
مارال گفت :شما الان اومدین پیش ما ؟
هومن:آره دیگه مگه غیر از اینه
من:بله غیر از اینه از وقتی اومدین صبر نکردین ما یه سلام کنیم
کامران :خب ببخشید شما راست میگید حالا میشه بریم؟
مارال :صبر کنید داییم بیاد این وسایلارو بزاریم تو ماشینش
هومن:چرا تو ماشین ما نمیزارین ؟
من :راست میگه ها اینجوری داییمم راحت تره .
مارال پس من میرم به دایی بگم نیاد شمام اینارو بزارین تو ماشین.
مارال بدو بدو رفت تو خونه مام وسایلارو گذاشتیم تو ماشین بعد مارال اومد و راه
افتادیم .خیلی دوست داشتم که خونمونو ببینم فقط میدونستم که آپارتمان نیست .
بلاخره رسیدیم به خونه ی مستقل من و مارال .یه خونه ی معمولی از نظر مساحت .
ولی از یه جهتیم خیلی خوب بود یه حیاط پر گل و درخت پشت خونه بود که آدم دلش
نمی خواست ازش بیرون بیاد .
هومن گفت : مثل خونه ی پیر مرد پیر زنا میمونه
من: این نظر لطفتونه
هومن:خواهش می کنم قابلی نداشت
من:میدونستی خیلی پر رویی؟
هومن:آره یه ذره..
من:ولم کن ..
هومن:خب مگه گرفتمت؟؟؟
من:اعصابمو بله
کامران :بچه ها چی شده؟؟
من:هیچی
هومن: آره هیچی
مارال:می شه بریم وسایلمونو بیاریم ؟؟؟
من:آره زود تر بریم
وسایلو بردیم تو به لطف بابام همه چی تو خونه بود هیچ کم و کسری نداشت بعد از این که منو مارال رفتیم و لباسامونو جابه جا کردیم (سر اتاق دعوا کردیم ) تصمیم گرفتیم یه ذره خونرو مرتب کنیم و دکوراسیونشو تغییر بدیم
مارال : خب بچه ها پاشید که باید این مبلارو جا به جا کنیم ..
کامران :تو رو خدا ؟؟؟ من همین الان یه کاری برام پیش اومد باید برم ...
هومن : کامران جان لطف می کنی بشینی سر جات یعنی نه پاشو کار کنیم...
تا شب داشتیم وسایلارو از این ور خونه میکشیدیم اونور تا بلاخره کارمون تموم شد و تونستیم بشینیم
مارال : آخی بلاخره تموم شد...
من:مارال به دایی زنگ زدی؟؟؟
مارال :وای نه ....من میرم به دایی زنگ بزنم
من: وای من چقدر گشنمه ....
خب حالا بزارید توضیح بدم که چرا نتونستم برای نوروز آپ کنم :من برای نوروز
از یکی خواهش کردم که با من یه همکاری کوچولو بکنه ولی بعد از ۱۳ روز زیر قولش زد نتونستم آپ کنم ببخشید...
خب ماه رمضونتونم مبارک...![]()
از همه اون گلایی (
) که نظر دادن این مدت ممنون فعلا میرم ولی زود بر می گردم به شرطی که نظر بدید![]()
خب فعلا خدافظ زودی بر میگردم
بــــــــــــــــای![]()
![]()

